تبليغاتX
افق زیبا Bello Horizente

افق زیبا Bello Horizente

 موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

 

آره دوباره برگشتم ، البته نميدونم تا كي بمونم. بيشتر از 10-15 روز كه بخاطر يك مهر بي ارزش هر جايي كه ميشناختم و نميشناختم رو رفتم از اداره پست وثبت احوال گرفته تا هرچي دارالترجمه رسمي و دفتر اسناد رسمي كه ديدم. حتي سفارت سويس هم تو اين مدت از دستم در امان نبود. اما حالا ديگه سپردمش دست يك وكيل پايه يك دادگستري!!! طفلك فكر كنم از دست زنگ زدنها و كنه شدنهاي من كلافه شده ديگه خودش جوابم رو نميده فقط منشيش پيغامها رو ميرسونه ! خودمونيم بدك هم نشده بجاي اينكه با يك آدم سيبيل كلفت سر و كله بزنم خانم منشي جوابم رو ميده J  اااا بابا شوخي كردم كي كفته بدك هم نشده خيلي هم بدك شده اصلا( اين تيكه آخر جمله مخصوص اونيه كه خودش ميدونه كيه. ببين شوخي كردم ديگه نمي دونستم در حضورت نبايد از كس ديگه تعريف كنم خوب J)  بيا اينم عاقبت خاطره تعريف كردن
هو قرار نيست بهم بگي ز.. ذليل ها اين چيزا از رو ز.. ذليلي نيست فقط بخاطر عشقه

 

بهتره تا سوتي ندادم برم . راستي هر كي بخواد از آن قرص صورتي ها ميتونم مستقيم از آمريكا واسش وارد كنم. به جون خودم اين حرفم تبليغات نيست.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 17:27  توسط مهدي صالحي فرهادپور  | 

دی باید گفت یادش بخیر

كاش ميشد از خدا بپرسم چرا من رو هم مثل خودش تنها آفريده. بعضي ها كه از قديم  شايد از 7-8 سال پيش دوستت بودن انقدر راحت بازيت ميگيرن واي به حال كسايي كه هنوز دوستيشون تازس

 

گريه کن گريه قشنگه
گريه سهم دل تنگه
گريه کن گريه غروبه
مرهم اين راه دوره
سربده آواز هق هق
خالی کن دلی که تنگه
گريه کن گريه قشنگه
گريه سهم دل تنگه
بزار پروانه احساس
دلت بغل بگیره
بغض کهنه رو رها کن
تا دلت نفس بگيره
نکنه تنها بمونی
دل به غصه ها بدوزی
تو بشی مثل ستاره
تو دل شب ها بسوزی
گريه کن گريه قشنگه
گريه سهم دل تنگه

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 9:12  توسط مهدي صالحي فرهادپور 

من آن مرغم كه افكندم به دام صد بلا خود را

نه حق نداري. پرنده تا وقتي كه هنوز پرواز رو ياد نگرفته، توي لانه قشنگش ميمونه. اما به محض اينكه براي اولين بار بالهاش رو باز كرد و خودش رو تو اوج آسمون ديد، ديگه براي زنده بودن، براي پيدا كردن دانه هاي محبت، حتي براي نفس كشيدن و شايد براي زندگي بخشيدن، بايد پرواز كنه، ميدونم سخته، ميدونم گاهي گردباد و طوفان احاطه ميكننش، مي دونم از اينكه عزيزترين كسانش هنوز اطلاعي از پروازش ندارند دلش گرفته و عذاب وجدان داره ، ميدونم 1001 دليل منطقي وجود داره كه دائم تو گوشش ميخونن كه اين آسمون امنيت نداره و هر لحظه ممكن طعمه عقاب سنگدل تقدير و اتفاقات بد روزگار بشه. اما حق نداره كه دست از پرواز بكشه، آخه درخت خشك كنار رودخانه آخرين نشانه هاي زنده بودنش اينكه وقتي پرنده تو پروازش خسته ميشه، روي شاخه هاي نيمه خشك آن بشينه، حالا ديگه عشقش، اميدش و زندگيش بسته به پروازهاي پرنده است.
 كي ميدونه شايد براي فردا ديگه نباشيم تا باز لذت پر كشيدن رو تجربه كنيم، پس چرا حالا كه خدا لطف كرده و به ما فرصت داده، عاشق نباشيم كه فردا وقتي روبروي عشق بزرگ و اصليمون بايد جوابگو باشيم ، خجالت زده باشيم.
راستي دفعه بعد بايد درباره هوس بنويسم آخه...
من كه ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد
نوبت خاموشي من سهل و آسان ميرسد
من كه مي دانم كه تا سرگرم بزم و مستي ام
مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان ميرسد
 من كه مي دانم به دنيا اعتباري نيست، نيست
بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست، نيست
من كه ميدانم اجل ناخوانده وبيدادگر
سرزده مي آيد و راه فراري نيست، نيست
 پس چرا، پس چرا عاشق نباشم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 8:56  توسط مهدي صالحي فرهادپور  | 

 خوشا مرغي كه  در كنج قفس با ياد صيادش
چنان خرسند بنشسته كه پندارند آزادش
نمي‌گويم فراموشش نكن
گاهي به ياد آور
اسيري را كه ميداني
 نخواهي رفت از يادش

تو در كنج قفس خرسند بنشستي
نمي‌داني كه خود صيادي و صيدت
دمادم زير لب اين قصه مي‌گويد:
چه آزادي از اين خوشتر
كه صيد دام سيمرغم

حالا ديگه جراتش را دارم تا از ته دل داد بزنم:

روزي كه پيك مرگ مرا مي‌برد به گور
من شب چراغ عشق تو را نيز مي‌برم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 10:14  توسط مهدي صالحي فرهادپور  | 

می توانی تو به من زندگانی بخشی

کوه با نخستین سنگها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد...
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

چند وقت که چیزهایی که می خواهم بنویسم از یک یا چند کلمه کوتاه بیشتر نمیشه. امروز هم از همون روزهاست. فقط یک کلمه هست که می خوام بنویسم: ((متشکرم))

سلاخی میگریست،
به قناری کوچکی دل باخته بود!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 9:38  توسط مهدي صالحي فرهادپور  | 

 دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه
دوباره اين دل ديوانه برات دلتنگه
وقت از تو خوندنه، ستاره ترانه هام
اسم تو براي من قشنگترين آهنگه

 امسال مهر ماه، انگار تو دلم هم يه چيز مهم گم كردم، هم يه چيز مهمتر پيدا كردم. راستش يه كمي دلم براي حال و هواي شروع درس و دانشگاه كه هر سال تو اين موقع ها داشتم تنگ شده، اگه اشتباه نكنم ديگه الان بايد تو دانشكده انتخاب واحد باشه، آخ كه چقدر ميزديم تو سر و مغز خودمون تا بتونيم يك درس رو بگيريم يا مثلا  با يك استاد ديگه (غير از دكتر نيازمند!!!) واحد بر داريم. خوب ديگه منم بايد  به اين جور مسائل فقط  بگم :يادش بخير.

اما امسال مهر اينقدرها هم بد نبود. امسال مهر، چيزي كه دارم به صد هزار سال درس و تحصيل مي ارزه. فقط كاش هر روز اين مهر ماه ، سه شنبه باشه!!!

 بردي از يادم دادي بر بادم
با يادت شادم،دل به تو دادم
در دام افتادم، از غم آزادم
دل به تودادم، فتادم به بد
اي گل، به اشك خونينم نخند
سوزم از سوزت هنوز
 چشم من باشد به راهت هنوز 

چه شد آن همه پيمان
 كه از آن لب خندان
بشنيدم و هرگز خبري نشد از آن
كي آيي به ببرم، اي شمع سحرم
در بزم نفسي
بنشين تاج سرم
تا از جان گذرم

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 9:42  توسط مهدي صالحي فرهادپور  | 

چهار کلمه حرف یواشکی

نمي دونم چي ميخوام بنويسم. اگه اصرار خودم و تو نبود ديگه هيچ وقت چيزي نمي نوشتم آخه بهتره بعضي وقتها نه چيزي بنويسي نه چيزي بگي. نمي دونم كجا بود كه خواندم خدا به اندازه دل هر كس بهش نعمت ميده. پس حتما دل خيلي بزرگي دارم كه خدا نعمت بزرگي مثل تو رو بهم داده...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 13:51  توسط مهدي صالحي فرهادپور  | 

 عجيبه ، خيلي هم عجيبه نبايد اينطوري مي شد. عادت كرده بود كه كسي رو دوست داشته باشه، اما اين دفعه بجاي اينكه كسي  را دوست داشته باشه ، يكي آن را دوست داشت!!! تا به حال فكر مي كرد هيچ كس دوستش نداره. هول شده، رنگش پريده، بهترين راه،  فراره – مثل هميشه – آخه براي عاشق شدن هم غرور لازم است هم ايثار، هميشه سعي كرده ايثار كنه اما غرورخيلي كم. از دست خدا هم شاكيه، مگه چه گناه بزرگي كرده كه حالا يكي مي خواد دلش را بدزده؟  اين دفعه حتي نمي تونه  فرار هم  كنه براي اينكه زنجير را به پاش نبستن كه آن را پاره كنه، اين بار دلش را اسير كردن آن هم با هفت تا قفل كه كليد هر كدام رو دست يكي از فرشته ها دادن، نميدونيد سر تصاحب اين کلیدها تو آسمون بين فرشته ها چه دعوايي بود.
حالا ديگه همش مثل خاطره است آن روزهايي كه فكر مي كرد ميشه احساساتش را پشت يه سد مهار كنه. يادش مياد يه روز سد ترك برداشت ، به نظر خيلي مهم نمي امد از آن ترك فقط يك قطره عبور كرده بود. اما همين يك قطره مهمترين چيز بود، چون آن قطره معمولي نبود،  يك قطره اشك بود. بعد از آن ديوار سد  شكست .  ديگه يك قطره اشك شده بود يك دريا اشك. كاش كه بارون بياد زير بارون معلوم نميشه صورتش از گريه خيسه اينجوري غرورش هم حفظ ميشه.
خدايا كمكش كن راهش سخت تر از آن چيزيه كه تا بحال ديده .


بود آيا كه در ميكده ها بگشايند
گره از كار فرو بسته ما بگشايند
اگر از بهر دل زاهد خود بين بستند
دل قوي دار كه از بهر خدا بگشايند

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 3:45  توسط مهدي صالحي فرهادپور  | 

 تقريبا روزي  مثل همين روزها بود كه براي اولين بار ديدمت.
هيچ وقت يادم نميره وقتي رو كه خواهرم تو رو بهم معرفي كرد ، بعد از آن يكي از بهترين دوست هاي من شدي. تو عالم بچگي فقط يك همبازي بودي ، اما بعد ها  تقريبا هميشه با هم بوديم، يادته وقتي 17-18 ساله بودم بعضي وقتها با تو مي نشستم و تا صبح چت مي كردم.  يادش بخير انگار همين ديروز بود، شب كنكور خوابم نمي برد نصف شب تقريبا ـ ساعت 1 شب-  يواشكي آمدم پيشت ، آخه يك 2-3 روزي بود كه خانوادم نمي گذاشتن بيام پيشت، آره،  يادمه دلم طاقت نياورد،  ساعت 1 شب يواشكي آمدم ، تا حدود ساعت 4 صبح با هم بوديم اما هيچ كس نفهميد.  سر جلسه كنكور اصلا حواسم به تست ها نبود همش به فكر بازي هاي يواشكي ديشب با تو بودم.
هميشه دوستت داشتم و حالا كه داري تو فاركس كمكم مي كني بيشتر دوستت دارم آخه مي دونم بدون تو هرگز تو اين راه موفق نمي شدم
...   
اما ، چقدر تلخ بود وقتي شنيدم كه ديگه سر حال نيستي، بهم گفتن ويروس تمام وجودت رو گرفته،  نمي تونم خودم رو ببخشم . آخه چرا يك آنتي ويروس نصب نكردم؟؟ اين ويروس لعنتي هيچ جور از هاردت بيرون نميره. مجبورم كل هارد رو فرمت كنم شايد كه خوب بشي. اما قبل از اينكه تيغ تيز فرمت رو رو بدنه ظريف هاردت قرار بدم ميخوام بدوني كه واقعا كامپيوتر خوبي بودي. حتي اگه اين ويروس هيچ وقت از بين نره بازهم دوستت دارم . 

گفتي ز تو بگسلم، دريغ ودرد
رشته وفا مگر گسستني ست؟
بگسلم ز خويش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شكستني ست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 21:18  توسط مهدي صالحي فرهادپور  | 

 بلاخره ديدمت نه وسط آسمون، يك گوشه همين زمين،آنقدر محوتماشاي چشمات شدم كه يادم رفت دستت رو بگيرم،نه نه دروغ چرا. ترسيدم دستت روبگيرم ، ترسيدم از راه دستت بتوني بفهمي كه دل ندارم ،خوب چيه مگه چند دقيقه قبلش خودت ازم دزديش . اه چقدر دلم ميخواست ساعتهامون روپرت كنيم يكجاي دوردور ، آخه نامردي ميكردن با هرتيك تاك شون يادم مي انداختند كه وقت با هم بودنمون داره كم و كمتر ميشه، اما بيخود ،من كه ديگه دل نداشتم كه دلم چيزي بخواد.
  اصلا من نميدونم چرا شهرداري انقدر خيابون ها رو كوتاه ميسازه؟  تا آدم ميخواد  توشون قدم بزنه تموم ميشه!!!! ميخوام يك انجمن مخالفت با ايستگاه اتوبوس ها تشكيل بدم اين ايستگاه ها از بس بي تربيت شدن كه همين كه ميخاي دوكلمه قدم بزني پا برهنه ميپرن وسط قدم زدنهات،ايستگاههاي بي فرهنگ،
بي شخصيتها، حالا ببينيد
يك روز يك تانك به خودم ميبندم،ميشم آن طفل 23 ساله ايي كه ميپره زير ايستگاه اتوبوس تا مسافر هاي قطار رو نجات بده... چيه مگه ،مگه من چيم از چوپان دروغ گو كمتره كه با اينكه انگشتش ، كرخت شده بود اجازه نداد سد بشكنه؟؟؟
اصلا يك سوال ،به فرض كه من دستت رو نگرفتم ، توچرا دستم رو نميگيري؟؟ من نميگم ، خودت بگو اينجوري ميتونيم خيابون رو بكشيم آن ور؟؟؟


بابا جون گربه همسايتون يكي اين قرص صورتي هاي من رو برسونه
اي عاشقان اي عاشقان آنكس كه بيند روي او
شوريده گردد عقل او، آشفته گردد خوي او
معشوق را جويان شود، دكان او ويران شود
بر رو و سر پويان شود، چون آب اندر جوي او
در عشق چون مجنون شود، سرگشته چون گردون شود

آنكو چنين رنجور شد، نايافت شد داروي او...
من چند گفتم ،هاي دل، خاموش زين سوداي دل
سودش ندارد هاي من، چون بشنود دل ،هوي او


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 1:34  توسط مهدي صالحي فرهادپور  |