نه حق نداري. پرنده تا وقتي كه هنوز پرواز رو ياد نگرفته، توي لانه قشنگش ميمونه. اما به محض اينكه براي اولين بار بالهاش رو باز كرد و خودش رو تو اوج آسمون ديد، ديگه براي زنده بودن، براي پيدا كردن دانه هاي محبت، حتي براي نفس كشيدن و شايد براي زندگي بخشيدن، بايد پرواز كنه، ميدونم سخته، ميدونم گاهي گردباد و طوفان احاطه ميكننش، مي دونم از اينكه عزيزترين كسانش هنوز اطلاعي از پروازش ندارند دلش گرفته و عذاب وجدان داره ، ميدونم 1001 دليل منطقي وجود داره كه دائم تو گوشش ميخونن كه اين آسمون امنيت نداره و هر لحظه ممكن طعمه عقاب سنگدل تقدير و اتفاقات بد روزگار بشه. اما حق نداره كه دست از پرواز بكشه، آخه درخت خشك كنار رودخانه آخرين نشانه هاي زنده بودنش اينكه وقتي پرنده تو پروازش خسته ميشه، روي شاخه هاي نيمه خشك آن بشينه، حالا ديگه عشقش، اميدش و زندگيش بسته به پروازهاي پرنده است.
كي ميدونه شايد براي فردا ديگه نباشيم تا باز لذت پر كشيدن رو تجربه كنيم، پس چرا حالا كه خدا لطف كرده و به ما فرصت داده، عاشق نباشيم كه فردا وقتي روبروي عشق بزرگ و اصليمون بايد جوابگو باشيم ، خجالت زده باشيم.
راستي دفعه بعد بايد درباره هوس بنويسم آخه...
من كه ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد
نوبت خاموشي من سهل و آسان ميرسد
من كه مي دانم كه تا سرگرم بزم و مستي ام
مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان ميرسد
من كه مي دانم به دنيا اعتباري نيست، نيست
بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست، نيست
من كه ميدانم اجل ناخوانده وبيدادگر
سرزده مي آيد و راه فراري نيست، نيست
پس چرا، پس چرا عاشق نباشم؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 8:56  توسط مهدي صالحي فرهادپور
|
خوشا مرغي كه در كنج قفس با ياد صيادش
چنان خرسند بنشسته كه پندارند آزادش
نميگويم فراموشش نكن
گاهي به ياد آور
اسيري را كه ميداني
نخواهي رفت از يادش
تو در كنج قفس خرسند بنشستي
نميداني كه خود صيادي و صيدت
دمادم زير لب اين قصه ميگويد:
چه آزادي از اين خوشتر
كه صيد دام سيمرغم
حالا ديگه جراتش را دارم تا از ته دل داد بزنم:
روزي كه پيك مرگ مرا ميبرد به گور
من شب چراغ عشق تو را نيز ميبرم
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 10:14  توسط مهدي صالحي فرهادپور
|
کوه با نخستین سنگها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد...
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
چند وقت که چیزهایی که می خواهم بنویسم از یک یا چند کلمه کوتاه بیشتر نمیشه. امروز هم از همون روزهاست. فقط یک کلمه هست که می خوام بنویسم: ((متشکرم))
سلاخی میگریست،
به قناری کوچکی دل باخته بود!!
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 9:38  توسط مهدي صالحي فرهادپور
|
دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه
دوباره اين دل ديوانه برات دلتنگه
وقت از تو خوندنه، ستاره ترانه هام
اسم تو براي من قشنگترين آهنگه
امسال مهر ماه، انگار تو دلم هم يه چيز مهم گم كردم، هم يه چيز مهمتر پيدا كردم. راستش يه كمي دلم براي حال و هواي شروع درس و دانشگاه كه هر سال تو اين موقع ها داشتم تنگ شده، اگه اشتباه نكنم ديگه الان بايد تو دانشكده انتخاب واحد باشه، آخ كه چقدر ميزديم تو سر و مغز خودمون تا بتونيم يك درس رو بگيريم يا مثلا با يك استاد ديگه (غير از دكتر نيازمند!!!) واحد بر داريم. خوب ديگه منم بايد به اين جور مسائل فقط بگم :يادش بخير.
اما امسال مهر اينقدرها هم بد نبود. امسال مهر، چيزي كه دارم به صد هزار سال درس و تحصيل مي ارزه. فقط كاش هر روز اين مهر ماه ، سه شنبه باشه!!!
بردي از يادم دادي بر بادم
با يادت شادم،دل به تو دادم
در دام افتادم، از غم آزادم
دل به تودادم، فتادم به بد
اي گل، به اشك خونينم نخند
سوزم از سوزت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آن همه پيمان
كه از آن لب خندان
بشنيدم و هرگز خبري نشد از آن
كي آيي به ببرم، اي شمع سحرم
در بزم نفسي
بنشين تاج سرم
تا از جان گذرم
+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1384ساعت 9:42  توسط مهدي صالحي فرهادپور
|