خوشا مرغي كه در كنج قفس با ياد صيادش
چنان خرسند بنشسته كه پندارند آزادش
نميگويم فراموشش نكن
گاهي به ياد آور
اسيري را كه ميداني
نخواهي رفت از يادش
چنان خرسند بنشسته كه پندارند آزادش
نميگويم فراموشش نكن
گاهي به ياد آور
اسيري را كه ميداني
نخواهي رفت از يادش
تو در كنج قفس خرسند بنشستي
نميداني كه خود صيادي و صيدت
دمادم زير لب اين قصه ميگويد:
چه آزادي از اين خوشتر
كه صيد دام سيمرغم
حالا ديگه جراتش را دارم تا از ته دل داد بزنم:
روزي كه پيك مرگ مرا ميبرد به گور
من شب چراغ عشق تو را نيز ميبرم
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 10:14  توسط مهدي صالحي فرهادپور
|
