تبليغاتX
افق زیبا Bello Horizente - من آن مرغم كه افكندم به دام صد بلا خود را

افق زیبا Bello Horizente

من آن مرغم كه افكندم به دام صد بلا خود را

نه حق نداري. پرنده تا وقتي كه هنوز پرواز رو ياد نگرفته، توي لانه قشنگش ميمونه. اما به محض اينكه براي اولين بار بالهاش رو باز كرد و خودش رو تو اوج آسمون ديد، ديگه براي زنده بودن، براي پيدا كردن دانه هاي محبت، حتي براي نفس كشيدن و شايد براي زندگي بخشيدن، بايد پرواز كنه، ميدونم سخته، ميدونم گاهي گردباد و طوفان احاطه ميكننش، مي دونم از اينكه عزيزترين كسانش هنوز اطلاعي از پروازش ندارند دلش گرفته و عذاب وجدان داره ، ميدونم 1001 دليل منطقي وجود داره كه دائم تو گوشش ميخونن كه اين آسمون امنيت نداره و هر لحظه ممكن طعمه عقاب سنگدل تقدير و اتفاقات بد روزگار بشه. اما حق نداره كه دست از پرواز بكشه، آخه درخت خشك كنار رودخانه آخرين نشانه هاي زنده بودنش اينكه وقتي پرنده تو پروازش خسته ميشه، روي شاخه هاي نيمه خشك آن بشينه، حالا ديگه عشقش، اميدش و زندگيش بسته به پروازهاي پرنده است.
 كي ميدونه شايد براي فردا ديگه نباشيم تا باز لذت پر كشيدن رو تجربه كنيم، پس چرا حالا كه خدا لطف كرده و به ما فرصت داده، عاشق نباشيم كه فردا وقتي روبروي عشق بزرگ و اصليمون بايد جوابگو باشيم ، خجالت زده باشيم.
راستي دفعه بعد بايد درباره هوس بنويسم آخه...
من كه ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد
نوبت خاموشي من سهل و آسان ميرسد
من كه مي دانم كه تا سرگرم بزم و مستي ام
مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان ميرسد
 من كه مي دانم به دنيا اعتباري نيست، نيست
بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست، نيست
من كه ميدانم اجل ناخوانده وبيدادگر
سرزده مي آيد و راه فراري نيست، نيست
 پس چرا، پس چرا عاشق نباشم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 8:56  توسط مهدي صالحي فرهادپور  |